
گادتب: تفکر ایرانشهری که با نام های دیگری مانند ایران گرایی و باستان گرایی نیز شناخته می شود یکی از نمودهای فکری ریشه دار ایران در طی ۱۰۰ سال اخیر بوده است. با به اقتدار رسیدن دودمان پهلوی پس از فروپاشی قاجاریه، این تفکر با حمایت دولت مرکزی رضاخان تبدیل به یک گفتمان حاکمیتی در کشور شد. بنابر اعتقاد این تفکر، «اسلام و دوری از اصالت قومی پیشین ایران» عوامل اصلی عقب ماندگی ایران به عنوان یک واحد تمدنی در برابر واحدهای دیگر همانند غرب، روسیه و ... شناخته می شدند. در این راستا و به منظور برطرف نمودن این عقب ماندگی، نسخه «ناسیونالیزم قومی و یکپارچه سازی اقوام و به حاشیه بردن اسلام» در دستور کار قرار گرفت و به عنوان یک دکترین حکومتی با شدت و ضعف مضاعفی در طول حکومت پهلوی ادامه یافت. با وقوع انقلاب اسلامی در بهمن ۵۷، «اسلام گرایی» جایگزین آن شد و گفتمان ایرانشهری در سایه قرار گرفت، اما این نحله فکری در جمهوری اسلامی نیز به سیر تحولی خود ادامه داده است.
اگرچه ایرانشهری ها خود را «بازتعریف کننده و حافظ منافع ملی ایران» از جمله وحدت سرزمینی آن معرفی می کنند اما نوع نگاه آنها خالی از اشکال نیست. در این نوشته کوتاه به برخی از آنها خواهیم پرداخت:
الف: اسلام هراسی
ایجاد اسلامهراسی و تلاش برای به حاشیه راندن اسلام را میتوان بزرگترین اشتباه گزاره ای تفکر ایرانشهری نامید. این تفکر در حالی پایه ژنتیک اقوام ساکن ایران را مبنای وحدت خود قرار می دهد که اساس وحدت اقوام ساکن در ایران عموماً بر پایه اسلام است و نه نظریه های اثبات نشده ژنتیک. بازتاب این تفکر در مبانی سیاسی از جمله سیاست خارجی نیز بسیار مشهود است، به گونه ای که تمامی همسایگان ایران به جز ارمنستان مسیحی به صورت بالقوه یا بالفعل تهدیدی مستقیم برای ایران شناخته میشوند. مطابق این دیدگاه، منافع ارمنستان همراستا با منافع ملی ایران می باشد و نیاز به حمایت دارد و کشورهایی مانند پاکستان، عربستان ترکیه و…. در تناقض با منافع ملی ایران میباشند. نگاه ایرانشهری چیزی را مورد هدف قرار داده است که «شالوده قوام بخش» ایران به عنوان یک واحد سیاسی می باشد و با تضعیف اسلام شاهد شالوده شکنی در ایران هستیم. خواه یا ناخواه ایران بخشی از جهان اسلام است و «غیر مطابق سازی ناسیونالیزم ایرانی با اسلام»، نه تنها یک انزوای خود خواسته بلکه یک محاصره خود خواسته را نیز می تواند تحمیل کند.
ب: دیدگاه دستوری
دیدگاه ایرانشهری پایه تفکری خود را زمانی پایه نهاد که در آن دوره تمامی تئوریهای علوم انسانی و علوم طبیعی در حال تکوین بوده و برای اثبات خود نیازمند سنجش میدانی و واقعبینانه بودند. اما تفکر ایرانشهری به مانند سایر تفکرات ارتجاعی، تنها دیدگاه «دستوری» را مد نظر قرار داده است و «توصیف واقعیت» را نمیپذیرد. مطابق این رویکرد، دیدگاه ایرانشهری برای هر مولفه ای مضامین تحمیلی ابداع کرده و هرگونه سنجش و نفی پذیری آن را نمی پذیرد. برای مثال این دیدگاه، تمامی اقوام غیر فارسی زبان مانند تُرک های آذربایجان، کُردها و اعراب جنوب و جنوب غرب ایران را اصالتاً و برمبنای ژنتیک، ایرانی (فارسی) میداند و زبان گفتاری آنها را تحمیلی اقوام بیگانه بر می شمارد و این در حالی است که این دیدگاه نه تنها پایه علمی و تاریخی ندارد بلکه از دید مردمان مذکور به عنوان واقعیت میدانی مطرود است و واکنش مردمی نیز روند افزایشی داشته است.
بهره سخن:
مانند هر تفکر دیگری، تفکر ایرانشهری را نیز می توان از ابعاد متفاوتی در بوته آزمایش قرار داد اما در این نوشته کوتاه و با نگاهی انتقادی به دو جنبه آن پرداخته شد. تفکر ایرانشهری با نفوذ و اصرار خود از یک سو سیاست خارجی و تعیین منافع ملی را در تنگنا قرار داده است و از سوی دیگر، با تلاش برای بازتعریف هویت اقوام ساکن در ایران، سیاستگذاری داخلی و درک افراد جامعه از هویت و وحدت ملی را به چالش کشیده است.
ادتاج اتحادیه دمکراتیک ترک آذربایجان جنوبی